تبليغاتX
تب نوشت های یک پیامبر دیوانه

paiambaredivaneh

شیما رها

paiambaredivaneh

http://paiambaredivaneh.blogfa.com

تب نوشت های یک پیامبر دیوانه

تب نوشت های یک پیامبر دیوانه

تب نوشت های یک پیامبر دیوانه

دنبال راهی هستم
تا به انسان بودنم نزدیک تر شوم
با تمام احساسات و دلواپسی هایم

تب نوشت های یک پیامبر دیوانه

بابت این همه بدقولی باور کنید شرمنده ام .از این که آمدید و نیامدم. سلام هایی که بی جواب ماند و نوشته هایی که ناخوانده.به جبران نبودنم این پنج شعر را که از این یک سال با خود آورده ام تقدیمتان می کنم :


عشق،

شکل لب های توست!

من شهوت بی سرو ته یک آغوشم!

که در روزمرگی این اتاق

از پروانه لبریز است.

ندانم کاری بازوان توام

زیر پیکر گندم گون خطوط،

که هنوز

تا صدای نفس هایم


کوتاه می آیی،

تا پروانه ها

در سکوت لبانت

        بوی نا بگیرند.



شهریور 88


+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت توسط شیما رها |

 از قصه هایم جدا که می مانی

کابوس

خواب هایم را می بلعد

        با طعمی گس

            در صدای من!

لحظه ها تردید می کنند!

خالی که می شوم

از خودم،
         درد می کشد این بغض.

از شعر هایت می روم ،

با مرگ می رقصی
        باران پشت می کند.

نگاهت!

بر می گردم!

        باران!

قصه هایی که از آن تو می شود!.....

شهریور 88


+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت توسط شیما رها |

پیدایم کن

از رژلب روی ته سیگار ها

        توی کتاب ها

گم شدن در واژه ها

در شعر هایی که

    به نامم بود.

پیدایم کن

در تب لرزه ها،شب گریه ها ، در لذت رقصی دوتایی!

دو تایی تا شب رفتن

کوچه ای نمناک ، شبی تاریک، ترانه ای ترسناک.

حافظه ات کجاست ؟

خنده ام کجاست؟

خانه مان کجاست؟

پیدایم کن

دوباره ، ناهار ساعت 3.

پیدایم کن

از رد پای گربه ها

 صندلی های خاک دار، عصر های تب دار ، کاغذ های خط دار.

دست خطت کجاست؟

دلم کجاست؟

نشانی مان کجاست ؟

نامم چه بود؟

بانوی خیابان پنجاه و هشتم

ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح

بی لاک

    بی ماتیک

        توی کوچه ای تاریک!



زمستان 87


+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت توسط شیما رها |

1
با خستگی هایی که تو را تاب نمی آوَرَد

در لیوانی  که از تو  آب می خوُرد

        جا می گذاری  ام!

در متن!

    در کوچه هایی که از پس کوچه ها بیرون نیامدند!

در تن!

    در خستگی مهره های غمگینت!

جا می گذاری ام

        عزیز!

در من

    در تن!

        در لیوان!



شهریور87



..........................................

2


از زخم های چرکینی

که از تو سر در نمی آورد

        می گذرم،

و می گذرد ذائقه ام

    از خواب های تک هجایی

تنم

    از حرف های چند وجهی!

از ما گذشته است

از سرهایمان

    که بدون سنگ

    به هزار شعر خوردند،

از ما گذشته است ؛

از دهان تو

از دست های من

و شعرهایمان

    از وزن های سنگی!



شهریور 87

+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت توسط شیما رها |
از دست هایم که می روی

                       خدایانم سنگ می شوند!

 

بغض می کنم

                           بت می شوی

 

 

        می شکنی ام!

+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت توسط شیما رها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا